سلام...

دیروز زنگ درو که زدن وقتی از تو آیفون صورت آقاگلی رو دیدم کلی ذوق کردم!آخه زودتر از همیشه اومده بود و من با اشتیاق زیادی درو باز کردم اما وقتی صورت بیحالشو دیدم شوقم از بین رفت.آقا گلی من مریض شده بود و تو تب می سوخت.تند تند براش بالش و پتو آوردم تا کنار تلویزیون دراز بکشه.براش یه لیوان بزرگ آب پرتقال گرفتم و با یه قرص بهش دادم.تا یه چرت بزنه براش شلغم و سوپ پختم.وقتی صورتشو می دیدم کلی غصه می خوردم.

یه لیوان شیر داغ براش آوردم و یه کمی باهاش حرف زدم و بهتر شد.سوپ و شلغمم که خورد یه کم جون گرفت.

به خاطر مسافرت هفته ی آینده امروز نمی تونست نره سر کار.اما کلی بهش سفارش کردم.

دیشب که همه ش خواب بود کلی دلم براش تنگ شد،مخصوصا که دیروز مامان اینا رفتن مسافرت برای 10 روز!اما خدا رو شکر هفته ی آینده ما هم بهشون ملحق می شیم.خلاصه دیروز کلی احساس تهنایی کردم!

امروز که زنگ زدم احوالشو بپرسم کلی بابت دیشب تشکر کرد و معذرت می خواست که من تنها موندم.

فردا شب خونه ی جاری جون دعوتیم!پنجشنبه هم کلی کار بانکی و اداری داریم!

پ.ن:اینکه من دیگه عینک نمی زنم حس خیلی خوبیه!هر کس رو می بینم که عینکیه هی می گم اگه بدونه دنیای بدون عینک چه دنیاییه یه لحظه هم درنگ نمی کنه!